تازه‌ترین مجموعه‌ی شعر ابوالفضل پاشا

 

تازه‌ترین مجموعه‌ی شعر ابوالفضل پاشا

 

نمره‌های بدون قرمز

 

 

 

«نمره‌های بدون قرمز» عنوان تازه‌ترین مجموعه‌ی شعر ابوالفضل پاشا – شاعر و منتقد معاصر – است که به تازگی در 80 صفحه، با شمارگان 1000 نسخه، به قیمت 8000 تومان و به اهتمام نشر اریترین روانه‌ی بازار کتاب شده است.

در بخشی از مقدمه‌یی که ناشر بر این مجموعه‌ی شعر نوشته است، چنین می‌خوانیم: « او که چهره‌ی نام‌آشنای شعر حرکت در پایتخت می‌باشد این بار با فضاسازی و تصویرهای ماندگاری که خلق می‌کند سعی به چالش کشیدن فضای مه‌آلود تهران مدرن است. او با آگاهی تمام و دو دهه تجربه در زمینه‌ی شناخت شعر حرکت و ظرفیت‌های پنهان و کاملش اقدام به سرودن چنین شعرهایی در این مجموعه می‌‎کند شعرهایی که نمره‌های بدون قرمز می‌گیرند و مخاطب را به چالش می‌کشند»

شعرهای این مجموعه، جزء شعرهایی است که پاشا عنوان شعر دهه‌ی نود را برای آن‌ها برگزیده است. این کتاب سومین مجموعه‌یی است که در این گروه از شعرها از پاشا منتشر می‌شود. کتاب‌های قبلی او در حوره‌ی شعر دهه‌ی نود به ترتیب انتشار عبارت بودند از:

1. واژه‌ها به همین منوال، مشهد: بوتیمار، 1392

2. دورتر از نزدیک، شیراز: نوید شیراز، 1394

شعری از این کتاب را مرور می‌کنیم:

 

از درخت‌ها کدام‌

که فکر بالاتری به ذهن نردبان که برسانی

بلندتر از نرخ میوه‌ها

به بازار سبزی فروش‌ها اگر رهسپار شوی

بدان که زنبیل اگر پر از دلار باشد

همه با سلام و لبخند با تو پیاده می‌شوند

و از ماشین تو عکسی که به یادگار بگیرند

صبح فردا همه را در نشریه‌یی چاپ کن

که شمارگان آن

کمی بیشتر از نقطه‌هایی نباشد

که با شپش‌هایی که اگر می‌کُشی

به تعداد پاهای آن فکر کن

و از کفش ملی

که حواله‌یی به بانک صادرات می‌بری

چند کفش دیگر به حسابِ جاریِ خود بریز

تا کمی از موجودیِ صفرهای ما

وقتی که خبر نداشته باشم

به بذرهایی چرا بیندیشم

که نانوایان ما روی نان پخش می‌کنند

تا به جای گندم

از مزرعه‌ها چه انتظاری از بربری‌ داشته باشند؟

 

 

واژه‌ها به همین منوال





واژه‌ها به همین منوال

واژه‌ها به همین منوال عنوان تازه‌ترین مجموعه‌ی شعر ابوالفضل پاشاست که شعرهای دهه‌ی نودی او را به همراه دارد. این کتاب به تازگی در 112 صفحه و به قیمت 8000 تومان و به همت نشر بوتیمار راهی بازار کتاب شده است.

 

شعر هفتاد نوید شعر نود را می¬داد


شعر هفتاد نوید شعر نود


را می­ داد


گفت وگوی علی حسن زاده با ابوالفضل پاشا

درباره  شعر آوانگارد دهه 90


 

 بخش اول

به نقل از روزنامه ی آرمان به تاریخ ۷/۱۰/۹۲ و به این نشانی:

http://www.armandaily.ir/?NPN_Id=494&pageno=7

 

بخش دوم این مصاحبه را نیز در همین روزنامه (به تاریخ ۱۸/۱۰/۹۲) و به این نشانی مطالعه کنید:

http://www.armandaily.ir/?NPN_Id=501&pageno=7

اشاره: ابوالفضل پاشا متولد 1345، شاعر، نظریه­پرداز و منتقد ادبی است. از او تاکنون این کتاب‌ها منتشر شده است: از آن همه دیروز (مجموعه‌ی شعر)، راه­های در راه (مجموعه‌ی شعر)، نقبی در نقد امروز (مجموعه‌ی مقاله)، حرکت و شعر (نظریه و نقد ادبی)، گزیده­ی ادبیات معاصر (گزیده­ی شعر)، این‌جا را ورق بزن (مجموعه‌ی شعر)، نام ابوالفضل من پاشاست (مجموعه‌ی شعر) و هر روز اگر از من (مجموعه‌ی شعر). آنچه می­خوانید متن گفت­و­گوی من با ابوالفضل پاشا درباره­ی شعر آوانگارد دهه­ی نود است.

 

آقای پاشا، شما به تازگی شعرهایی سروده­اید که از حیث ژنریک و به لحاظ ساختاری با شعرهای پیشین شما تا حدودی متفاوت به نظر می‌رسند. اخیرن در مصاحبه‌ای که از شما در روزنامه‌ی آرمان به چاپ رسید، در باره‌ی اصول این شعرها با اشاره‌هایی کوتاه روبه‌رو بودیم و در ضمن نمونه­هایی از این شعرها را با عنوان شعر دهه­ی نود در وبلاگ­تان منتشر کرده‌اید، بنابراین، در ابتدا مایلم درباره­ی چرایی تولید این شعرها برایمان حرف بزنید.

ـ ضمن سپس از شما بابت حسن توجه­تان. به نظر من، شما در پرسش­تان به نکته­ای اساسی­ که در این شعرها ظهور و بروز کرده است، اشاره کردید. به عبارت دیگر، این شعرها، به لحاظ فرمال از شعرهای پیشینم متمایز می­گردد. با این حال، اگر ما این جمله­ی معروف را که «هر شاعری از ابتدای عمر شاعری­اش تا انتهای آن، فقط و فقط یک شعر می­سراید» بپذیریم، به خطا نرفته‌ایم، چرا که اگر چه این شعرهای جدیدم با توجه به تغییر و تحولاتی که در آن‌ها پدید آمده است تا حدودی با شعرهای پیشینم تفاوت دارد اما هسته­ی زیبایی­شناختی این شعرها به طور کلی با شعرهای پیشینم همسایگی دارد. به این معنا که این شعرها، ظرفیت­های زیبایی­شناختی را که در شعرهای پیشینم نهفته بود کشف و در فرم­های مختلف اجرا می­کنند و بدین طریق به لحاظ زبانی و بیانی به ظرفیت­های زیبایی­شناختی جدیدی در شعر آوانگارد فارسی دست می­یابند که من این امر را به مثابه­ی پوست­اندازی ادبی و هنری در فرآیند شعر­نویسی­ام در نظر می­گیرم، بنابراین، همان­طور که اشاره کردم، ظرفیت­های زیبایی­شناختی­ای که در این شعرها ظهور و بروز کرده است، نافی ویژگی­های زیبایی­شناختی شعرهای پیشینم نیست و بدین سبب از لحاظ هسته­ی زیبایی­شناختی و به لحاظ ذات شعر با شعرهای پیشین من ارتباطی مستقیم دارد، چون که میل به نوجویی و کشف فرم­های جدید در شعر آوانگارد فارسی در عموم شعرهایم به چشم می­خورد.

منظورتان از ذات شعر چیست؟ لطفن در این­ باره بیشتر توضیح بدهید.

ـ به عقیده­ی من ذات شعر عبارت است از چیزی که هر شاعری در فرآیند شعر­نویسی­اش در پی دست یافتن به آن است، فی­المثل، ذات شعر من در زبان و بیانی خودویژه تعریف می­شود و در ساختار و عناصر آن ظهور و بروز می­کند، اما ممکن است در شعر شاعر دیگری، تصویر یا استعاره، ذات شعر او را تعریف کند. از این­رو، ذات شعرهای شاعران مختلف با همدیگر فرق می­کند، اما به نظر من، اگر یک شاعر بتواند ذات شعرش را از دست ندهد ولی ملزومات آن را حفظ کند ـ و به عبارتی پوست­اندازی ادبی و هنری کند ـ او شاعر مؤفقی قلمداد می­شود. نکته‌ای که قصد دارم به آن اشاره کنم، رابطه­ی شعرهای جدیدم با شعرهای پیشینم از نظر ذات شعر است، به این معنا که اگر من اکنون به شیوه‌ای شعر می­سرایم که این شعرها ظاهرن با شعرهای پیشینم متفاوت است، این زیبایی­شناسی جدید که از دل این شعرها ظهور و بروز کرده است، نافی زیبایی­شناسی شعرهای پیشینم نیست، چرا که من اکنون هم می­توانم به سبک و سیاق شعرهای پیشنم شعر بسرایم و حتا تولید می­کنم اما می­کوشم از ظرفیت­های زیبایی‌شناختی­ای هم که آن‌ها را کشف و در شعرهای جدیدم اجرا کرده‌ام به عنوان یک امکان جدید شعری بهره ببرم، چون‌که این ظرفیت­های زیبایی­شناختی جدید را در نگاه به جهان پیرامونم کشف کرده‌ام؛ فی­المثل ما در جهان امروز با بی­نظمی و تخریب مواجه هستیم، بنابر این من دیگر نمی­توانم در پی دست یافتن به نظمی باشم که در شعرهای پیشینم ـ که از آن با عنوان شعر دهه­ی هفتاد یاد می­کنم ـ آن را پی می­گرفتم. بنابر این وقتی که جهان پیرامونم به سوی بی­نظمی و تخریب می­رود و مثلن فقر، گرسنگی، بی­کاری و... در آن بیداد می­کند، به این نتیجه می‌رسم که ما برای بازنمایی این بی­نظمی و تخریب در شعر، به ابزار و المان­های جدیدی نیاز داریم. اگرچه ممکن است یک شاعر برای بیان موضوعی مثل عشق یا دوستی یا سایر مباحث انسانی-اخلاقی در شعرش، به همان ابزارهای زبانی و بیانی پیشین نیاز داشته باشد و آن‌ها را به کار بگیرد و بدین سبب شعرش در این پروسه­ی جدید شعری جای نگیرد اما می­تواند با آن هم­جوار باشد. من به این حسن هم­جواری معتقدم، به این معنا که تمام این ظرفیت­های زیبایی­شناختی می­توانند در کنار هم زندگی کنند و به تکامل­شان ادامه دهند، همان­طور که فی­المثل قوالب شعر کلاسیک فارسی ویژگی زیبایی­شناختی همدیگر را نفی نمی­کردند. در مجموع ما در دهه­ی حاضر با تنوع و تکثر در فرم­های شعری مختلف روبه­روییم؛ مثلن خواندیدنی، شعرتوگراف، شعر حرکت، شعر آوانگارد دهه­ی نود و...، به عبارتی، مصادیقی از این دست، فرم­های شعری تکامل یافته­ای به حساب می­آیند که به طور کلی نافی همدیگر نیستند. بنابراین من با توجه به حسن آغاز دهه­ی نود که معتقدم یکی از دهه­های پربار در شعر آوانگارد فارسی خواهد بود، عنوان شعر دهه­ی نود را برای شعرهای جدیدم برگزیده‌ام چون‌که احساس می­کنم، دهه­ی نود به این گونه شعرها نیاز دارد.

آقای پاشا، به نظر می­رسد اگر چه جریان محافظه­کار شعری در دهه­ی هشتاد کوشید با به­کارگیری شعار «ساده­نویسی»، شعر آوانگارد دهه­ی هفتاد را نفی کند اما شاعران آوانگارد دهه­ی هفتاد، شاعران آوانگارد نسل ششم و شاعران آوانگارد دهه‌ی نود همچنان زندگی آوانگاردیسم در شعر دهه­ی هفتاد را پی می­گیرند. بنابراین، بسیار ضروری است که در دهه­ی نود، شعر آوانگارد دهه­ی نود؛ به­ویژه شعر شما در دهه­ی مذکور، به مثابه‌ی یکی از جریان­های جدید شعر آوانگارد فارسی در نظر گرفته شود تا شعر آوانگارد دهه­ی نود ما را از بن­بست شعری عامه­پسند و بازاری­ که جریان محافظه­کار شعری در دهه­ی هشتاد پدید آورده بود، برهاند. نظر خودتان در این باره چیست؟

ـ به نظر من، اساسن ما از هر پدیده­ای که زیاد کار بکشیم، آن پدیده نیاز به استراحت دارد. دهه­ی هفتاد هم دهه­ی بسیار پُربار و شکوفایی در شعر آوانگارد فارسی بود و این پُرباری و شکوفایی موجب شد که شاعران آوانگارد دهه­ی هفتاد از شعر این دهه بسیار کار بکشند، در نتیجه شعر این دوره تا حدودی نیاز به استراحت دارد، به یاد داشته باشیم که دهه­ی هشتاد، به نوعی دهه­ی هرز روی امکانات شعری بود و بدین سبب دهه‌ا­ی نبود که پیشنهادهای تازه‌ای مطرح کند؛ به عبارت دیگر، دهه­ی هشتاد، دهه­ی ظرفیت­های اندک شعری بود اما در همین دهه­ شعر آوانگارد دهه­ی هفتاد به زیست ادبی­اش ادامه داد. من می­خواهم با تشبیهی که می­تواند منظور مرا دقیقن بیان کند به ادامه­ی صحبتم بپردازم، چرا که من به یاد جریان خون در بدن می­افتم. یعنی وقتی که قلب انسان ضربه­ای می­زند، خون را پخش می­کند و بدین­سان خون در بدن می­گردد و می­رسد به کف پای انسان اما در این‌جا با چند مشکل رو­به­رو می­شود، یکی این‌که جاذبه­ی زمین می­خواهد خون را جذب کند و از این­رو نمی­گذارد خون بالا برود و دوباره به قلب برسد، برای همین در رگ­ها دریچه­هایی موسوم به دریچه‌های لانه­کبوتری­ وجود دارد که نمی‌گذارد خون به پایین برگردد و از طرفی باقی‌مانده‌ی فشار سرخرگی نیز خون را به سوی قلب هدایت می‌کند. در مقام تمثیل باید بیفزایم که شعر آوانگارد دهه­ی هفتاد نیز همین خونی است که در بدن جامعه­ی ادبی ما می­گردد اما در دهه­ی هشتاد به پایین­ترین قسمت بدن این جامعه که همان کف پای آن است رسید که جاذبه­ی زمین هم می­خواست آن را جذب کند و این جاذبه­ی زمین هم در این‌جا مشکلاتی مثل تنبلیسم، شعار هرز ساده­نویسی، بی سوادی و... است که می­خواست جلوی گردش طبیعی این خون را بگیرد، منتها این‌جا چند شاعر و منتقد ادبی به مثابه‌ی دریچه­های لانه­کبوتریِ در بدن جامعه­ی ادبی ما بودند، مثلن می‌توانم از عده‌ی از شاعران باقی‌مانده‌ی دهه‌ی هفتاد یاد کنم که هنوز به موازین و معاییر شعر این دهه وفادار بودند، به علاوه‌ شاعران جدیدتری مثل محمد آشور، على‌رضا بهنام، مزدك پنجه‌اى‌، ناصر پيرزاد، صمد تيمورلو، لادن جمالی، تيرداد راد، مصطفا فخرايى‌، فرشيد فرهمندنيا، على‌ قنبرى‌، رضا كردبچه، كورش كرم‌پور، فرهاد کریمی، ثريا كهريزى‌، ميلاد محمدى‌، مهدى ‌مرادى‌، حبيب موسوى بى‌‌بالانىومحمدحسن نجفى نیز قابل ذکرند که همگام با بخش مهمی از شاعران دهه‌ی هفتاد، خون را به قلب جامعه­ی ادبی ما رساندند. بنابراین، من فکر می­کنم اکنون که این خون به قلب رسیده است، می­خواهد یک پمپاژ قوی کند و این خون را در بدن جامعه­ی ادبی ما پخش کند و حرکت­هایی که اخیرن در شعرهای شاعران آوانگارد به چشم می­خورد، بیانگر این است که تولید چنین شعرهایی برای شعر آوانگارد دهه­ی نود یک ضرورت ادبی و هنری به حساب می­آید که من مطمئنم با توجه به زیبایی­شناسی­اش فراگیر خواهد شد.

حالا اگر ممکن است درباره­ی چگونگی ساز و کارهای زیبایی­شناختی شعر دهه­ی نود توضیح دهید.

ـ یکی از ویژگی­های زیبایی­شناختی شعر آوانگارد دهه­ی نود این است که این نوع شعر، مابین شعر و نثر شکل می­گیرد، به خاطر این‌که ما در نثر اصولن به دنبال منطق و استدلال هستیم؛ یعنی می گوییم P آن‌گاه Q وQ  آنگاه R و R آنگاه  . Sفی­المثل می­گوییم: چون که هوا برفی است، پس وقتی می­خواهید با ماشین به مسافرت بروید، باید زنجیر چرخ ببندید، این  pآن‌گاه Q است. از این­رو ما در نثر به شدت به دنبال منطق و استدلال هستیم، زیرا اگر چیزی منطقی و مستدل نباشد، هیچ­­­­کس آن را قبول نمی­کند اما اگر ما در نثر ناگهان بگوییم که سال­ها دفتر ما در گرو صهبا بود/ رونق میکده از درس و دعای ما بود، شنونده‌ی عام و معمولی متوجه منظور ما نمی­شود. یا مثلن فرض بفرمایید بگوییم: زین آتش نهفته که در سینه­ی من است/ خورشید شعله­ای­ست که در آسمان گرفت. می­بینیم که این جمله، از منطق متعارف جامعه‌ پیروی نمی‌کند، بل‌که دچار فرامنطق شده است. حالا برمی­گردم به این نکته که شعر برعکس نثر، دارای فرامنطق و حکم اندازی است. یعنی این‌گونه نیست که بگوید به دلیل p ما به Q  می­رسیم، بل‌که به طور مستقیم Q  را مطرح می‌کند. مثلن می­گوید: کوه با نخستین سنگ آغاز می­شود. اگر بخواهیم فرامنطق این مصراع را نادیده بگیریم و به شکل منطقی و در عالم معمول با آن مواجه شویم باید بگوییم: نخستین سنگ کدام سنگ است؟ مگر ما نخستین سنگ داریم؟ مگر اصلن کوه با نخستین سنگ آغاز می­شود؟ ولی حکمی که در این گزاره وجود دارد آن‌قدر قطعی و آن‌قدر قاطع است که کسی به خودش جرأت نمی­دهد بگوید: چه کسی گفته است که کوه با نخستین سنگ آغاز می‌شود؟ اما در نثر وقتی شما می­گویید امروز این خیابان یک طرفه است، همه دنبال علت آن می­گردند، اما در شعر کسی دنبال علت نمی­گردد. حالا می­رسیم به شعر آوانگارد دهه­ی نود؛ این نوع شعر می­خواهد امکانات نثر را در شعر پیاده کند؛ یعنی امکانات نثر را مصادره به مطلوب کند. ما باید قبول کنیم که حکم‌اندازی باید آن‌قدر قاطع باشد که کسی نتواند در صحت آن تردید کند اما دوره­ی ما دیگر دوره­ی قاطعیت نیست چون‌که ما در جهان امروز، به بی­نظمی و تخریب رسیده‌ایم، پس ما باید از ظرفیت­های پنهان نثر استفاده کنیم. من یاد حرف نیما می­افتم که می­گفت شعر ما باید به طبیعت کلام نزدیک شود. شیوه‌ی شعری دهه‌ی نود، یکی از بهترین ظرفیت­هایی را مطرح می‌کند که شعر ما می­تواند از آن بهره ببرد تا به طبیعت کلام نزدیک شود، و من این‌جا با مصادیقی مثل منطق و استدلال می‌خواهم آن را توضیح بدهم، به بیان دیگر، شعر آوانگارد دهه­ی نود با این گرایش، نمی­تواند از منطق و استدلال پیروی کند و نمی­تواند به فرا­منطق و حکم­اندازی هم برسد ولی قادر خواهد بود به چیزی مابین این‌ها برسد، به خاطر این‌که نظام مصراع­بندی­اش متفاوت است و این خیلی اهمیت دارد، چرا که ما در نثر نظام مصراع­بندی نداریم چون که جمله­ها پشت سر­ هم می‌آیند و بر اساس   pآن‌گاه Q شکل می­گیرند ولی ما در شعر مصراع­بندی داریم، یعنی مصراع باید نهایت خودش را اعلام کند تا مصراع بعدی بتواند اعلام وجود کند. اگر مصراع قبلی این کار را نکند، مصراع بعدی نمی­تواند موجودیت خود را به رخ بکشد و این به منطق شعر برمی­گردد. یادمان باشد مشکلی که اصولن بعضی از شاگردان نیما داشتند، همین رعایت نکردن استقلال مصراع­ها بود، شعر معروف «باز باران» از گلچین گیلانی، به تعبیر نیما یک بحر طویل جدید بود که یک سری افاعیل پشت سر هم می­آمد و گلچین گیلانی نتواسته بود در این اثر، استقلال مصراع‌ها را رعایت کند اما وقتی شعرهای نیما را می خوانیم با تصرف در وزن یا تبدیل هجای بلند به هجای کشیده در انتهای مصراع مواجه می­شویم، چرا که شاعر با رعایت چنین تمهیداتی به خوبی از پس این امر برمی­آید و از آن بهره می­برد. ما در شعر آوانگارد دهه­ی نود نظام مصراع بندی­مان براساس فرامصراعی، تولید می­شود، یعنی مصاریع آن‌قدر بلندند که منطق را زیر سؤال می­برند، یعنی این مصراع بدون این‌که تمام شود، مصراع بعدی شروع شده است؛ یعنی مصراع‌ها به نوعی دیزالو می­شوند، از این­رو ما منتظر تمام شدنش نیستیم، برای همین است که وقتی از نظام مصراع­بندی تبعیت نمی­کند، نمی­تواند منطقی و مستدل باشد. یکی دیگر از اصول زیبایی شناختی شعر آوانگارد دهه­ی نود بی­نظمی و تخریب است، چرا که ما در این نوع شعر با مصادق برگرفته از تخریب و بی­نظمی­ای که در جهان امروز موجود است، رو­به­روییم، زیرا این نوع شعر در پی دست یافتن به رهایش و گستردگی است و بدین سبب به مرکز رجعت نمی­کند و از آن می‌گریزد و بدین­سان، چند ساختاری و چند معنایی و در مجموع چند ساحتی است. فی المثل ما می­گوییم هیئت مدیره، بعد می­گوییم رئیس هیئت مدیره؛ یعنی برای هیئت مدیره هم یک رئیس قائل می­شویم. ببینید ما در عین حال که ساختارهای متعددی در شعر آوانگارد دهه­ی نود داریم اما همه­ی این‌ها در یک ساختار اصلی تجمیع می­شود یعنی این شعر، قابل تقطیع به چند زیر ساختار است.

حال از ساختار اصلی شعر آوانگارد دهه­ی نود صحبت کنید.

ـ ساختار اصلی شعر آوانگارد دهه­ی نود، برگرفته از شعر آوانگارد دهه­ی هفتاد است، زیرا شعر آوانگارد دهه­ی هفتاد ساختار مرجعی است که شعر آوانگارد دهه­ی نود یکی از زیر ساختارهای آن است و طبق صحبتی که من پیش از این در طی یادداشتی در روزنامه­ی اعتماد ملی مطرح کرده بودم که شعر دهه­ی هفتاد ادامه دارد، شعر آوانگارد دهه­ی نود هم زیرساختار شعر آوانگارد دهه­ی هفتاد تلقی می‌شود اما مسأله این است که برخی از اصول زیبایی­شناختی شعر آوانگارد دهه­ی نود با شعر پیش از خودش متفاوت است، فی­المثل، شعر آوانگارد دهه­ی نود به لحاظ تصویرپردازی با شعر پیش از خودش فرق می­کند، چرا که شعر ما تا این مقطع یک اصول ثابتی را برای تصویرسازی پذیرفته بود، مثلن بر اساس تشبیه، استعاره، مجاز و... تصویر در شعر تولید می­شد، اما من به یکی از جملات نیما استناد می‌کنم که می­گوید: «هیچ چیز نتیجه­ی خودش نیست، نتیجه­ی خودش با دیگران است» بنابراین، این موضوع هم ریشه در شعر آوانگارد دهه­ی هفتاد دارد اما در شعر آوانگارد دهه­ی نود بسامدش بالاتر می­رود، یعنی بهره­وری از این ظرفیت به خاطر آن مصاریع دیزالو شده، خود به خود بالا می­رود و تجلی آن هم به این شیوه است که زبان برای کمک به تصویرسازی وارد عمل می‌شود که من نمونه­ی آن را در شعرهایی که در وبلاگم منتشر کرده‌ام ارائه کرده‌ام، مثلن در جایی گفته‌ام: «که مینی­بوس جعل می­کنند و به جای اتوبوس فرو می­شوند»، بعد گفته‌ام: «ببخشید این‌جا باید می­گفتم می­فروشند» یعنی تعبیر «فرو می­شوند» در واقع نقش یک تصویر را بازی می­کند که چنین ظرفیت­هایی تا پیش از این در شعر آوانگارد فارسی کمتر دیده شده است و اگر هم بوده بسامد بالایی نداشته است. یکی دیگر از نکته­های مرتبط با شعر آوانگارد دهه­ی نود هم­جواری بیشتر ادراک و احساس است. به این معنا که اگر یک شاعر بخواهد فقط به احساس صرف تکیه کند، قافیه را باخته است. حتمن باید ادراک را به اضافه­ی احساس ارائه کند. یعنی شاعر دهه‌ی نود باید در لحظه­ی سرایش شعر بداند که دارد شعر می­گوید، از این رو نباید خویشتن خویش را فراموش کند. اگرچه ادیب­ها و شاعران کلاسیک یا شاعران ظاهرن نوپردازِ گرفتار سنت‌ها با این موضوع مخالفت می­کنند، زیرا می­گویند شاعر در لحظه­ی سرودن شعر باید خودش را فراموش کند اما من به شدت روی این مسأله خط بطلان می­کشم و می­گویم که شاعر در لحظه­هایی که شعر نمی گوید، باید به شدت در راه کسب فنون شعر بکوشد و شعر، تئوری و نقد شعر، ادبیات داستانی، فلسفه، تاریخ و... بخواند و در لحظه­ی سرودن شعر هم باید بداند که دارد چه کار می کند. به این ترتیب در شعر آوانگارد دهه­ی نود نیز این هم­جواری باید خیلی بیشتر باشد. برای توضیح بیشتر باید بگویم که شاعران وقتی که سرودن شعری را شروع می­کنند، اصولن نمی­دانند که پایان شعر چه خواهد شد اما در شعر آوانگارد دهه­ی نود، این تابو تا حدودی شکسته می‌شود، چرا که شعر مدرن فارسی در دهه­ی هشتاد به حالت نهفته­اش رسید و ما باید در دهه­ی نود از این امر عادت­زدایی کنیم یعنی باید چنین ادراکی به پیکره‌ی شعر فارسی الصاق شود تا شعر نو فارسی تکامل یابد. یک نکته­ی دیگر هم باید به اصول زیبایی­شناختی شعر آوانگارد دهه­ی نود علاوه کنم و آن هم این است که در این نوع شعر تمهید آشنایی­زدایی  نقش برجسته­تری دارد، زیرا وقتی مصاریع در هم دیزالو می­شوند، جزییات شعر هم از هنجار پذیرفته­شده طبعیت نمی­کنند و در هم دیزالو می­شوند، بنابراین آشنایی­زدایی‌هایی که از سینتکس جمله­ها برمی­آید آشنایی­زدایی فرامعمول است، لذا در این ژانر شعری به جای این‌‌که شاعر از قواعد پذیرفته شده استفاده کند و موجب فرسایش بیش از حد آن‌ها شود به قاعده­افزایی می­اندیشد و به بیان بهتر قواعد جدیدی می‌آفریند و به جهان شعری پیشنهاد می‌کند

بياييد پيش فرض‌ها را كنار بگذاريم


بياييد پيش فرض‌ها را كنار بگذاريم


گفت وگوی علی حسن زاده با ابوالفضل پاشا

درباره زيبايي شناسي شعر آوانگارد دهه 90


به نقل از روزنامه‌ی اعتماد ش 2817 ص 10 به تاریخ 12/8/92 و به این نشانی:


http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2841047


ابوالفضل پاشا متولد 1345، شاعر، نظريه پرداز و منتقد ادبي است كه مجموعه شعرهاي «از آن همه ديروز»، «راه هاي در راه»، «اينجا را ورق بزن»، «نام ابوالفضل من پاشاست»، «هر روز اگر از من»، «نقبي در نقد امروز» (مجموعه مقاله) و «حركت و شعر» (نظريه و نقد ادبي) را در كارنامه كاري خود دارد. آنچه در ادامه مي آيد گفت وگويي با اين شاعر درباره زيبايي شناسي شعر آوانگارد دهه 90 است.
    
    آقاي پاشا از آنجا كه شما در حوزه شعر آوانگارد دهه 70 نظريه شعر حركت را كشف و آن را در كتاب «حركت و شعر» تبيين كرده و اكنون در دهه 90 جريان شعر آوانگارد دهه 90 را معرفي كرده ايد. بنابراين، در آغاز مي خواهم نظرتان را درباره شعر آوانگارد دهه 90 و به ويژه رابطه ميان شعر آوانگارد دهه 70 و شعر آوانگارد دهه 90 بدانم.
    ميان شعر آوانگارد دهه 70 و شعر آوانگارد دهه 90 رابطه يي بينامتني وجود دارد: چراكه اغلب شعرهاي آوانگارد يك هدف را دنبال مي كنند و اين هدف عبارت است از كشف زيبايي هاي جديد و ايجاد تغيير در جهان زيستي، اما چگونگي ظهور و بروز آن و نيز چگونگي اجراي آن در شعرهايي كه در حوزه شعر آوانگارد توليد و عرضه مي شوند، با همديگر متفاوت است. به اين معنا كه اگر ما تصور كنيم شعر آوانگارد دهه 70 و شعر آوانگارد دهه 90 يك شكل هستند، تصوري باطل است: چراكه نيازهاي يك شاعر آوانگارد در دهه 70 با نيازهاي او در دهه 90 فرق مي كند. از سوي ديگر مسائل اقتصادي، اجتماعي، سياسي و حتي مسائل جهاني دهه 90 با دهه 70 زمين تا آسمان فرق كرده است. بنابراين شعر آوانگارد دهه 90 حتما بايد با شعر آوانگارد دهه 70 متفاوت باشد. به ياد بياوريم كه در دهه 70 مقتضيات زندگي ما ايراني ها با توجه به شرايط داخلي و نيز تاثير جريان هاي جهاني بر آن، رو به پيچيدگي رفت، اما شعر پيش از شعر آوانگارد دهه 70، يعني شعر دهه 60 به طور كلي شعري بي ثبات بود و اگرچه ما در جاهايي از آن، ثبات را نيز مي توانيم سراغ بگيريم اما شاهد اجراهاي كاملي از آن نيستيم. ما درباره شعر كدام يك از شاعران دهه 60 مي توانيم با اطمينان بگوييم كه به كمال مطلق رسيده است؟ در واقع در كوشش هاي شاعران ياد شده تجلي هايي از تلاش هاي رو به كمال مي بينيم ولي هيچ كدام به معناي واقعي به كمال مطلق نرسيدند، در حالي كه اين كمال در دهه 70 اتفاق افتاد: چراكه شرايط تغييري ماهوي كرده بود. براي مثال جنگ تمام شده بود و دوره سازندگي را پيش رو داشتيم، همچنين سطح سواد جامعه بالارفته بود، تمامي اينها عوامل داخلي بود و البته به عوامل جهاني هم مي توانيم اشاره كنيم، مانند فروپاشي نظام دوقطبي و تشكيل حوزه هاي جنوب و شمال، پايان حكومت هاي منفعل و تشكيل حكومت هاي جديد، تغيير در نظام اقتصادي جهان و تشكيل اروپاي يكپارچه و تولد واحد پولي يورو. بايد بپذيريم كه همه اين عوامل در پيچيده شدن شعر آوانگارد دهه 70 تاثيرگذار بود و به اين سبب «شعر حركت» متولد شد و من اين نوع شعر را براي نخستين بار مطرح و در كتاب «حركت و شعر» معرفي كردم. به عبارت ديگر لازمه هاي زندگي در شعر آوانگارد دهه 70 چنان تاثيري گذاشت كه شعري پيچيده و متشكل متولد شود و ساختاري محكم داشته باشد. كلمات چنين شعري حساب شده بود و چنين شعري، بند به بند رو به تكامل مي رفت و در مجموع از هر نظر يك شعر كامل بود و اين شعر در حوزه شعر حركت به مرحله كامل تر مي رسيد.
    به عبارت ديگر به كامل ترين نوع شعر تبديل مي شد. اما در دهه 90، وضع ديگر اين گونه نيست و ما با شرايط ديگري مواجه هستيم. به اين معنا كه نوع معيشت و تلقي مردم از زندگي در ايران و جهان عوض شده است. شعر دهه 70 از لحاظ پيچيدگي به اشباع رسيده بود و هنگامي كه يك دهه جديد آغاز شد، مخاطبان و حتي بعضي از شاعران اين را برنتافتند و ديگر نتوانستند آن را ادامه بدهند. بنابراين براي گذر از اين مرحله بايد اين پيچيدگي برطرف مي شد. اما عده يي به جاي برطرف كردن اين پيچيدگي به حذف پيچيدگي پرداختند و با اشاعه شعار ساده نويسي درصدد برآمدند كه راه برون شد از پيچيدگي را كشف كنند. در حالي كه نبايد اين پيچيدگي حذف مي شد بلكه بايد برطرف مي شد. براي همين است كه ما در دهه 80، در جامعه ادبي مان با دوگانگي مواجه شديم: يعني يك عده طرفدار ساده نويسي بودند و يك عده با آن مخالفت مي كردند و البته آن عده از شاعراني هم كه مخالف ساده نويسي بودند، نتوانستند به دستاوردهاي شعر آوانگارد دهه 70 پشت كنند: چراكه مي ديدند چنين شعري غايت هنر است، اما به ذهن شان هم نمي رسيد كه اين كاستي را چگونه مرتفع كنند و به يك حد معقول برسند و به همين سبب شاعران ديگر، از اين موقعيت سوءاستفاده كردند و به جاي برطرف كردن پيچيدگي، آن را حذف كردند. اما هيچ كدام از اينها راه حل اصلي نبود، براي همين است كه ما در دهه 80 به هيچ جريان شعري نرسيديم و شعر ما رشد نكرد. اگر ما امروز شعرهاي خوبي هم از دهه 80 به ياد داريم، آن شعرها ادامه منطقي شعرهاي آوانگارد دهه 70 است. با اين حال، دهه 90 دهه برطرف كردن پيچيدگي و خط كشيدن روي «حذف پيچيدگي» است. يعني تولد نوعي شعر جديد با عنوان «شعر آوانگارد دهه 90»، و بايد بيفزايم كه شعر، اگر چه حاصل لحظه هايي ناب از زندگي شاعر است: اما شعر آوانگارد دهه 90، تجربه شعر نو را از 90 سال گذشته پشت سر دارد و به اين نكته مي بالد.
    
    طي صحبت هايتان به شبه جريان ساده نويسي در شعر اشاره كرديد. همان طور كه مي دانيد، شعر آوانگارد دهه 70 و شعر آوانگارد نسل ششم با شبه جريان انحرافي ساده نويسي در شعر كه در دهه 80 در ترويج آن اصرار داشتند در ستيز است. حال با توجه به اين مساله به نظر شما شعر آوانگارد دهه 90 و شعر در دهه 80 چگونه از يكديگر متمايز مي شوند؟
    پرسش شما نشانگر دقت شماست: چراكه عنوان «شعر دهه 80» را به كار نبرديد و عبارت «شعر در دهه 80» را به كار برديد. «شعر در دهه 80» با «شعر دهه 80» دو چيز متفاوت است. به اين معنا كه وقتي مي گوييم شعر دهه 80، يعني قايل به يك جريان هستيم كه متاسفانه ما در دهه 80 با هيچ جريان شعري مواجه نبوديم كه من توضيحات مربوط به آن را در پرسش پيشين دادم. پس بهتر است ما به جاي عنوان شعر دهه 80، تعبير شعر در دهه 80 را به كار ببريم. اما درباره دهه 90 مي توانيم با اطمينان عنوان شعر آوانگارد دهه 90 را به كار ببريم: چراكه با توجه به توضيحاتي كه دادم، شعر آوانگارد دهه 90 با توجه به برطرف كردن پيچيدگي و به دست آوردن هنجارهاي جديد، به فراروندگي و بالندگي و تعالي مي رسد. اين تعالي و بالندگي با توجه به شيوه استفاده از ظرفيت هاي جديد و نيز با توجه به مقتضيات زندگي به دست مي آيد. ما در يك دوره يي به جاي گفتن چيزي، چيزي را پنهان مي كنيم تا چيز ديگري را بگوييم و اين مقتضيات دوره يي از زندگي ما است كه در دهه 70 براي پيچيده كردن مطلب اين كار را مي كرديم. البته اين مساله با استعاره فرق مي كند. در استعاره به عنوان مثال به جاي يك پسر چاق مي گوييم بشكه. اما در دهه 70 اتفاقي بزرگ تر از استعاره در شعر آوانگارد دهه 70 افتاد كه عبارت است از تصرف شاعر در روايت و اين روايت چيزي جدا از رسيدن به استعاره است. براي همين وقتي شما براي نمونه تقدم و تاخر روايت را در شعر با توسل به تكنيك هايي سينمايي مثل فلاش بك و فلاش فوروارد به هم مي ريزيد يا اينكه با تصرف هاي املايي و انشايي در سينتكس جمله ها، چيزهايي را به جاي چيزهاي ديگري روايت مي كنيد، به حوزه هاي بياني جديدي دست يافته ايد و دهه 70 پر از چنين نشانه هايي ا ست. در دهه 80 به هر حال ما دو شيوه در حوزه شعر داريم. يكي به تعبير شما شبه جريان ساده نويسي است كه اصلاحرفي براي گفتن نداشت: چراكه تلاشي اساسي در راستاي برون شد از پيچيدگي شعر در پيش نگرفت، بلكه براي رسيدن به خواسته هاي مخاطبان، فقط پيچيدگي را حذف كرد و حذف صورت مساله به معناي حل مساله نيست بلكه برطرف كردن صورت مساله به معناي راهي براي رسيدن به حل مساله است. زيرا به هنگام برطرف كردن صورت مساله، در واقع مساله را بيشتر توضيح مي دهند و آن را واكاوي مي كنند تا به مخاطب نزديك تر شوند. شيوه ديگر هم ادامه منطقي شعر آوانگارد دهه 70 بود كه نسل ششم و عده يي از شاعران نسل پنجم يا همان شاعران دهه 70 آن را دنبال مي كردند و روي همان پيچيدگي ها اصرار داشتند و در نتيجه نمي توانستند مساله را براي مخاطب حل كنند. به اين ترتيب بين آنها و مخاطبان فاصله ايجاد شد اما در دهه 90 صورت مساله براي مخاطب توضيح داده مي شود و بدين سان فاصله شاعر و مخاطب كمتر مي شود.
    
    به نظر شما اين بالندگي و اين فراروندگي در شعر آوانگارد دهه 90 چگونه اجرا مي شود و چه ويژگي هايي دارد؟
    همان طور كه در پرسش هاي پيشين توضيح دادم ما در دهه 70 جدا از استعاره به چيزهايي از اشيا، حالت ها و كنش ها دقت مي كرديم كه شايد چندان همذات آنها نبود بلكه به آن اشيا، حالت ها و كنش ها نسبت داده مي شد: اما در دهه 90 شاعر به خود آنها دقت مي كند، يعني آنها را بدون حجاب و بدون فاصله مي بيند. در شعرهايي كه به جاي ظهور خود چيزها با جانشين آنها روبه رو هستيم، به جاي پذيرش واقعيت آن چيزها، تصوري از آنها به ما القا مي شود. يعني به جاي اينكه در شعر سهم عينيت و ذهنيت مساوي باشد، يكي را به نفع ديگري حذف يا تضعيف مي كنيم: يعني شما حساب بكنيد كه ما اصولابايد ابژه را با توجه به سوبژه هايي كه داريم معنا كنيم، يعني اگر آگاهي وجود نداشته نباشد در ذهن ما هيچ ابژه يي معنا پيدا نمي كند، اما اگر يكي از اين دو به نفع ديگري كنار برود يا تضعيف بشود ما به جاي خود چيزها با سايه يي از چيزها يا نمايه يي از چيزها روبه رو مي شويم كه در شعر دهه 70 به علت گرايش به پيچيدگي گاهي با چنين وضعيتي روبه رو بوديم. اصولاوقتي ما پديداري را پيش رو داريم بايد نسبت به آن پديده آگاهي كسب كنيم و ريشه اصلي پديدار شناسي هم به همين دليل برمي گردد. هوسرل يك جمله كليدي دارد كه مي گويد: «هر آگاهي، آگاهي به چيزي است». يعني آگاه بودن ما به شرطي مي تواند قابل اعتنا باشد كه آن آگاهي نسبت به چيزي باشد. يعني سوبژه ما با توجه به ابژه معناپذير مي شود و در نتيجه، ابژه با توجه به سوبژه قابل شناخت خواهد بود. بنابراين در چنين حالتي ابژه و سوبژه سهمي متعادل خواهند داشت. براي همين است كه در ديدگاه هاي برگرفته از پديدارشناسي، شما هرگونه پيشنهاد، پيش فرض و پيشداوري را نمي پذيريد. با توجه به همين اصول من طرح يك زيبايي شناسي جديد را در دهه 90 پي ريزي كرده ام. براي آنكه موضوع روشن تر شود مثالي از يكي از شعرهاي جديدم مي زنم: «از چاهي كه من / به چاله يي به چاله هايي شماره داده ام / ولي هيچ كدام از پرنده ها / به من از درياچه يي كه شن ها / به كوير از چه تلفن نمي زنند؟» در اين چند مصراع، كه آغاز يكي از شعرهاي جديد من است، ما با خود چيزها در ارتباط هستيم. به عبارت دقيق تر اشيا، كنش ها و حالت ها همان هايي اند كه ما به شكل عيني با آنها روبه رو هستيم. يعني شما نمي توانيد تصور كنيد كه چاه در اينجا ممكن است به چيز ديگري اشاره كند يا استعاره و نماد باشد: چراكه اشيا خود آن چيزها هستند بدون اينكه بخواهند يك كنش ديگر را القا كنند. اما در دهه 70 گاهي اوقات چنين نبود: چراكه گاهي منظور ما از كلمات، استعاره بود يا گاهي با يك برش هايي در حوزه املايي و انشايي در دريافت هاي مخاطب ورود مي كرديم. اما در اينجا ما هيچ فاصله يي بين دريافت خودمان و دريافت مخاطب ايجاد نمي كنيم، زيرا اين عناصر خود عناصر هستند و چيزي به آنها منتسب و اضافه نشده است.
    
    با توجه به فعاليت شما از دهه 70 تاكنون، به عنوان يك شاعر آوانگارد و نيز يك منتقد ادبي در حوزه نظريه و نقد ادبي و به ويژه نقد شعر فارسي، لطفا در پايان درباره جايگاه نظريه و نقد ادبي در شعر آوانگارد دهه 90 توضيح دهيد. به عبارت ديگر شعر آوانگارد دهه 90 و نظريه و نقد ادبي چگونه به يكديگر پيوند مي خورند؟
    يكي از تفاوت هاي مهم ميان هنر و علم به لحاظ پديدارشناختي اين است كه در علم چيزهاي جديد را به پديدارها اضافه مي كنند: چراكه هميشه يك پيشداوري وجود دارد. اما ذات هنر از اين مساله بري است، چون هنر مي تواند بدون داشتن پيش داوري ها به ذات چيزها دقت كند و چيزي به پديدار اضافه نكند. در شعرهاي جديدم، به ويژه شعري كه پيش تر به عنوان نمونه خواندم هيچ چيز ثانوي به اين عناصر اضافه نشده است. شما در حالت متعارف، از يك شعر انتظار نداريد كه بگويد: «به من از درياچه يي كه شن ها / به كوير از چه تلفن نمي زنند؟» چراكه مخاطب، پيش از اين كمتر با چنين ديزالوي روبه رو شده است. به بيان ديگر ما هميشه يك پيش داوري داريم كه بعد از اين جزء چه جزيي را بشنويم. براي مثال روش هاي ما غالبا قياسي است و ما متاسفانه كمتر به روش هاي استقرايي توجه كرده ايم. در كشورهاي پيشرفته به جاي اينكه اصول را درس بدهند با خود پديدار روبه رو مي شوند و بعد اصول علم و تئوري ها را توضيح مي دهند، اما ما هنوز هم در سطح دانشگاهي با اين اشتباه بزرگ روبه رو هستيم. به عبارت ديگر نخست ما اصول را توضيح مي دهيم و بعد پديدار را معرفي مي كنيم براي همين است كه هميشه يك ترس بزرگ از اين اصول در ذهن ما باقي مي ماند. بنابراين ما براي برطرف كردن پيچيدگي شعر و براي واكاوي و براي فرارفتن از اين وضعيت، حتما بايد در حوزه ارتباط با مخاطب، به روش هاي استقرايي برسيم و پديدار را معرفي كنيم و پيش فرض ها را كنار بگذاريم. اينجاست كه نقد ادبي بهتر و گسترده تر از پيش مي تواند به سراغ شاعر و مخاطب بيايد و گاهي به جاي آنكه اجراي منتقد بعد از شاعر باشد تا يافته هاي او را توضيح دهد، اجراي شاعر بعد از منتقد اتفاق بيفتد و براي يافته هاي او شعر بسرايد. به عبارتي دهه 90، دهه تعادل ابژه و سوبژه در شعر ما است و اجراي منتقد و شاعر نيز از همين اصل پيروي مي كند.


پیوست:

جواب سوال های آقای غلامرضا نصراللهی که طی کامنتی مطرح کرده است:

آقای نصراللهی سلام بر شما. ممنونم از حسن نظر و حسن دقت تان. ابتدا عذرخواهی می کنم بابت دیرکرد در پاسخ گویی که واقعن خیلی گرفتارم. اما پاسخ به سوال های شما:
1. من چندان با نظر شما موافق نیستم که باید 5 یا 6 سال بگذرد که بخواهیم در باره ی شعر خاصی صحبت کنیم. ما در دهه ی 70 هم - با توجه به رویکردهای جدید آن - از همان آغاز در باره ی چنین شعری توضیح دادیم و اصول آن را تبیین کردیم و با مشکلی هم مواجه نشدیم . مضافن بر اینکه - اگر ادعا نباشد - بنده آن قدر تجربه ی شعری دارم که بتوانم از نمونه هایی که با آن برخورد کرده ام نوعی خیزش شعری را حدس بزنم. در ثانی دهه ی 80 دهه یی بدون خروجی بود که بخواهیم در باره ی شعر آن حرف بزنیم. آن چه در دهه ی 80 دیدیم ادامه ی 70 بود یا شبه جریان انحرافی ساده نویسی
2- کدام رهبری؟ خوشبختانه شعر راستین - و نه شعر مدیحه - در دوره ی ما رفاه یا نعمت یا امکاناتی به همراه ندارد که بنده ی نوعی یا هر کس دیگری بخواهد رهبری آن را به عهده بگیرد! در ثانی - اصلن خودم را نمی گویم که ایجاد شائبه نشود- اگر شاعران باتجربه نخواهند رهبری شعر را به عهخده بگیرند پس آیا باید رهبران شعر را هم باید از چین وارد کنیم؟

3- با چه کسی تعارف داریم؟ کدام عنوان کلی؟ اگر شاعران نخواهند به گفته ی من شاعر اعتماد داشته باشند دیگر چه شعری؟ دیگر چه نقدی؟ در ثانی تمام پیشنهادها که نه! بل که اصول شعر دهه ی نود - با توجه به خود این شعرها و نه پیشنهادهایی که من از خودم تراشیده باشم - به مرور ارائه خواهد شد
4- همان گونه که توضیح دادم من شعری موسوم به 80 نمی شناسم آنچه در دهه ی 80 ارائه شد یا ادامه ی 70 بود یا انحرافی مضر موسوم به ساده نویسی. از این گذشته همه ی حرف ها در یک مصاحبه جا نمی گیرد. باید به مرور ارائه شوند. حتمن این کارها را خواهم کرد.


باز هم از میان شعر دهه‌ی نود

 

چهار سال از مک‌دونالد

 

جگرکی‌ها چهار سال از مک‌دونالد پیرترند

اما کسی احترام بزرگتر را

کنار خیابان نگه نمی‌دارد

که مسافر بتواند به راحتی پیاده شود

و یک سیخ جگر را از کله پاچه بیرون بیاورد

این‌همه ظلمی که به انسان رفته است

کاسه کاسه از اشک‌های شهرزاد قصه‌گو

پر از آش شله‌قلمکار می‌شود

که بدون سر کشیدن نوشابه

از توپخانه به سبزه میدان بروی و

ندانی که سنگک چند برابر از باگت بیشتر است

یا آن‌که فروش آدیداس

چند بوسه از وینستون بیشتر خواهد بود

با همین فکرها

اگر از بانک بیرون می‌آیی

مواظب موتوری‌ها باش

تا نیازمندی‌های پر از استخدام را

از جیبت ندزدند

که در قبال خوردن یک پرس چلوکتک

در کوچه پس‌کوچه‌های پایتخت

چاه‌ها را پر از خالی کنند

و سزای هر کس که بعد از دانشگاه

به جای سربازی

یکراست وارد ساندویچی شود

همین است که روزی چهار بار

ترشی هفت بیجار را

به همراه فلافل آب حوض بکشد

تا لبوفروش‌ها بدانند

که می‌توانند عضو اتحادیه باشند

و از مزایای چرخ‌شان

سالی یک بار به فروشگاه سفر کنند

حتا اگر در بعضی از فصول نتوانند

بوی لبو را رنگ کنند و

جای شلغم کجاست بفروشند

و معلم‌ها اگر در همان ماه‌ها بیکار می‌شوند

باید روی سر یکدیگر املا بنویسند و

بدانند حقوق‌شان از مک‌دونالد کمتر نیست


 

نمونه‌هایی از شعر دهه‌ی نود

 

از چاهی که من

 

از چاهی که من

به چاله‌یی به چاله‌هایی شماره داده‌ام

ولی هیچ‌کدام از پرنده‌ها

به من از دریاچه‌یی که شن‌ها

به کویر از چه تلفن نمی‌زنند؟

اگر تو از شهر ما

به زنی که کودک خود را

به جرم خوردن بستنی کشته بود

چه توصیه‌هایی از ارشمیدس می‌آوری

که استخوان‌های مهاتما گاندی

در زیر هزاران من و ما از خاک

سر برمی‌آوَرَد که باید به من

از هر عملی که از تو سر می‌زند ممد حیات است و

چون فرومی‌رود مفرح ذات و لات و پات

این شهر ما بسی بیشتر از این آب‌های کثیف

در گذرگاه‌های زیرزمینی

به پل‌های عابر می‌فرستد

که خیابانی از ماهی‌های چاق و چله‌ی تابستان

کسی خبر از کدامین چاه

بر سر راه ِ یوسف از بنیامین

مگر گرگ به چاله چوله بیفتد

و هر مأموری به روزنامه چاپ کند که ما

عده‌یی از اراذل و اوباش را نمی‌شناسیم

برای زورگیران همین بس

که ما چک‌پول‌های برگشته را

تومانی هشت قران

به مزایده گذاشته‌ایم

که شهرداری به هنگام بازیافت ِ برگشتی‌ها

شاید به مردانی جایزه می‌دهد

که مینی‌بوس جعل می‌کنند و به جای اتوبوس فرومی‌شوند

ببخشید که این‌جا باید می‌گفتم: می‌فروشند

 

نمکدان که دو تا کبوتر

 

نمکدان که دو تا کبوتر از بام آشپزخانه

به اندازه‌ی قصه‌یی که قصیده‌یی چاق کرده بودم

که عشق‌مان از اولاد آبراهام لینکلن

الاغی سیاه‎‌تر از صورتی می‌شود

من اصلن به نرمای جنایتی

که دست آلوده بودم

هیچ‌گاه تو را صدا نزدم: هیچکاک!

ولی تو گیج‌تر از آن بودی

که زنجیری از ایست بازرسی را

به گردن گرفتی

من به یاد لوئی هفدهم افتادم

که در دوران عدالت انوشیروان

خودش را به خریت می‌زد و

از شانه‌های پیرزنی بالا می‌رفت که کلکسیونی از رژ

به نوه‌اش بخشیده بود

جای تو باشم

از گوش‌های خود

پرنده‌یی به شکل خرگوش

بیرون می‌زنم

که هویجی از افلاطون

به سوراخ آدم‌برفی

فرو کرده بود که نام آن

بینی ِ درازترین پینوکیو نام گرفت و

به هیچ‌کس نشانش نداد

جایی نرو که من با چشم‌های تو

رنگی از عینک آفتابی

به سیب‌زمینی‌های پر از جوانه

سنجاق می‌کنم

که ماهی قرمز از تُنگ خود

به گشادی ِ پیراهن تو

از راه راه زندان

کوچه‌هایی پر از کیسه‌های زباله را

گل‌افشان کند

که این‌همه را گفتم اگر گوش نمی‌کنی

 

هر کس که تفاله‌ها

 

هر کس که تفاله‌های کمپوت را

توی زباله‌ها

به هر روز ِ خودش تعارف نمی‌کند

نشانه‌هایی از دیوانگی‌های رفتگران را

به گوری می‌بَرَد

که بهرام از کنگره‌ی عرش

می‌زند صفیر از سفارت هر کدام از کشورها

به حافظ منافع دیگران چه‌گونه شعر می‌گوید؟

و از همین حرف‌ها که نمی‌زدم

مأموری از چمدان بیرون پرید

و با دسته‌یی از قبض و بسط‌های خود

مرا گرفت و بست و برد به زندانی

که رندان از حال و احوال خودشان نکته‌ها نمی‌پرسیدند

من از کیف ِ دستی ِ دخترانی سراغ نمی‌گیرم

که از مچاله‌های بلیت اتوبوس

به لژنشینی‌های پر از دود ِ شهر ما

یک بغل آدامس توت فرنگی

از کلئوپاترا قرض گرفته‌اند

وگرنه با قدیسه‌یی از واتیکان

مرا چه کار بماند

که با پروتستان‌ها سخن از پروستات دارم

حالا تو را

به مقدس‌ترین برگ سبز چای گیلان قسم می‌دهم

که از کلکته تا بمبئی

چند لندن به رفتگران پاریس بدهکارم

که زباله‌ها از دهان مأمور «اف بی آی» خوشبوتر نباشد؟

 

اين روزنامه‌ها

 

 

اين روزنامه‌ها

 

اين روزنامه‌ها براى همين شيشه‌ها بچسبانند

بزرگ هم كه نباشد دو تا سه تا كنار هم

اين روزنامه‌ها براى همين چاپ مى‌شود

 به خانه كه آمدم من ديدن ِ بيرون قدغن شده بود

نگاه كردم و غير از سكوت چه مى‌آمد از دست من؟

 بايد نشست و حساب كرد

اين روزنامه‌ها كه دولّا پهنا باشد

ديگر از بيرون هيچ معلوم نمى‌شود ديد

 گناه از روبه‌روى ما بود

هميشه در دهان آدامس داشت

كوچه را با شيلنگ ِ قرمزش آب‌پاشى كه مى‌كرد

جمع مى‌شدند همسايه‌ها دم ِ در حرف كه مى‌زد

بى‌خودى هى طلاهاش را نشان كه مى‌داد

در دهان هميشه آدامس داشت

 غير از سكوت چه مى‌آيد از دست من؟

هر چه روزنامه در خانه به شيشه چسبانده‌اى

نخست‌وزير هند... كاغذى روى آن نمى‌گذارد ببينم چه مى‌گويد

كنكور دانش‌گاه‌ها امسال... كاغذ ديگرى روى آن

چشم من دنبال خبرهاى صحيح و سالم

مردى همسر خود را با چاقو كشت

روزنامه‌هاى فردا براى ‌همين چاپ مى‌شود

 

این شعر را به نقل از آخرین شماره ی سایت ادبی نورهان در این جا آورده ام. نشانی این شعر در سایت نورهان به قرار ذیل است:

http://www.nowrahan.com/mores.aspx?s=23&mm=280&t=18&id=1

هزار، عددی است بزرگ

 

هزار، عددی است بزرگ

 

باید همه چیز ما ایرانی باشد، حتا شمارگان کتاب‌های ما! از همین روی متوسط شمارگان کتاب در ایران – به جای استاندارد جهانی –  چیزی حدود هزار جلد است؛ تصور کنید: هزار جلد! و در نظر بگیرید که هزار، عددی است بزرگ ! یعنی از صد و دویست و سیصد بسیار فراتر است! آری یکی از توانایی‌های ما همین ایرانی کردن پدیده‌هاست، پس هنگامی که یک کتاب با حدود همین شمارگان به فرض به چاپ مثلن صدم برسد، تازه تازه مجموع شمارگان آن به صدهزار خواهد رسید، اما اگر شمارگان هر نوبت از چاپ‌های آن فزونتر باشد حداکثر در چاپ صدم به عدد دویست یا شاید سیصد هزار خواهیم رسید، در حالی که مثلن در کشور کلمبیا، چاپ نخست کتاب مارکز در یک میلیون نسخه منتشر می‌شود و مردم، چاپ این کتاب را جشن می‌گیرند. چرا باید تفاوتی چنین فاحش وجود داشته باشد؟ در حالی که وقتی پای ادعا به میان بیاید، ما پیشینه‌ی چند هزار ساله‌ی خود را به رخ می‌کشیم؛ اما مگر فرهنگ مکتوب کلمبیا  چند سال سابقه دارد؟ آیا ما با این وضع موجود – که هیچ احترامی برای کتاب و مولف آن قائل نیستیم – می‌خواهیم نمایش‌گاه کتاب برپا کنیم؟ به یاد حرف آن بزرگ می‌افتم که گفت: باید به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی.

 

همنوا با بهار

 

همنوا با بهار

 

سلام دوستان! با تبریک سال نو، شعری در مضمون بهار تقدیم‌تان می‌کنم:

مرد شهرستانى روزنامه مى‌فروشد

به چراغ‌قرمز رسيده‌ايم

فرياد مى‌زند از چراغى كه سبز شود مى‌ترسم

مى‌خرم

همه‌اش چند روزنامه تا سال ِ نو مانده است؟

در فكرم زنم لباس مى‌خواهد مى‌خرم

در فكرم زنم براى بچه‌ها در فكرم كه باز هم چراغ‌قرمز!

زن ِ كولى اسفند دود مى‌كند

روزنامه را ورق مى‌زنم

چيزى تا بهار نمانده است

در فكرم زنم براى بچه‌ها لباس مى‌خواهد

بوى اسفند مى‌‍‌آيد

بس كن زن!

فرياد مى‌زنم از بهارى كه سبز شود مى‌ترسم

زن اسفند را تمام مى‌كند

بهار مى‌آيد

 

زمين ادامه دارد

 

زمين ادامه دارد

 

در زدم

و در باز بود

دست‌هايم ادامه داشت

كه در زدم

و در خواب تو آغاز شدم

تا ببينم كه شب‌هايت را چه كوتاه كرده‌اى

بخواب

ادامه‌ى سفر بسيار است كه بخوابى

بخواب

 

اى گشايش ِ دست‌هاى تو پژمرده!

كوه ادامه‌ى زمين است.

اى ابتداى راز ِ تو باورنكردنى!

غار ادامه‌ى زمين است.

اى فراوانى ِ خنده‌ى تو مُضَرّس!

انسان ادامه‌ى زمين است.

 

و من هر چه پيش مى‌روم

زمين همچنان ادامه دارد.