تبليغاتX
هر روز اگر از من

هر روز اگر از من

لحظه هایی با ابوالفضل پاشا

شعری جدید از صادق رحمانی

 

صادق رحمانی و شعرهای خواندنی او را سال‌هاست که می‌شناسم و با اشتیاق می‌خوانم، اخیرن در کار او تحولی ایجاد شده است که شوق مرا به خواندن او بیشتر می‌کند؛ گر باورت نمی‌شود از بنده این حدیث/ از گفته‌ی خود صادق دلیلی بیاورم:

 

مردی که ما را به نام می‌شناسد

 

شعری از صادق رحمانی

 

از راه تا به آهن و تجریش

رودی می رود که می آید همان رود است

مردی که ما را به نام می‌شناسد

با گوشه‌یی از نگاهی تکه تکه می‌کند خواب آرام کاغذک‌ها را

از پشت شیشه  چراغ‌ها تنگ کوچکی است

با ماهیان سرخ و زرد.

یکی کودک برای نبودن

صندلی‌اش را به دست پیرمردی می‌دهد

یکی کودک برای تکه شدن

دوندگان سیاه در سرفه‌های نفسگیر خیابان صیحه می‌کشند

ماهی قرمز در سیاهی خیابان غرق

و مردی که ما را به نام می‌شناسد

در پیاده رو.

کاغذک‌ها همه در دست او یکی یکی

از پشت شیشه پلک‌هایم تکه تکه می‌پرد

 

این شعر را می‌توانید در وبلاگ صادق رحمانی هم بخوانید:

http://darinshab.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:54  توسط ابوالفضل پاشا  | 

تنهايى‌ات به مغازه‌

 

تنهايى‌ات به مغازه‌

 

تنهايى‌ات به مغازه‌يى بدان كسى سر نمى‌زند به آن

تنها نشسته‌اى

عبور از اين خيابان به كجا مشترى نمى‌آيد

و من به اين‌ها بينديش كه زن پول مى‌خواهد از تو!

 

با كاغذى كه مى‌نويسم اگر جاى خالى ببينى

شعر مى‌بَرَم به آن‌جا مى‌گذارم

 

من از خيابان به مغازه‌يى خاك بر شيشه‌ها مى‌نشيند

پيرمردى شبيه مغازه‌اش تنها پر از تار عنكبوت مى‌فروشد

زن‌ها كه پولى از شوهرشان به كيف چيزى نمى‌خرند

اين‌ها به دنبال مغازه‌هاى زيبا كه مى‌گردند مشترى براى‌شان مى‌آيد

 

اگر كم‌تر از من اين روزها تو شعر خوانده‌اى

نگران كاغذها منم تمام هر چه بخواهى پر از شعر دارم كه مى‌نويسم

 

اين‌جا كنار مغازه بيا ببينيم و چيزى به درد مى‌خورَد بخريم

در حيرتم از شيشه‌هاى پر از خاك مى‌توان چه‌گونه به داخل نگاه كرد

نمى‌آيد اين‌جا كسى كه مشترى بايستد

و پيرمردى آن داخل است و خيابان نگاه نمى‌كند

در حيرتم از شيشه‌هاى پر از خاك مى‌توان چه‌گونه

و پيرمردى كه تكان نمى‌خورَد كسى نمى‌آيد او را نگاه نمى‌كند تنهاست

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:8  توسط ابوالفضل پاشا  | 

چه بى‌نشاط بهارى!

 

هيجدهم بهمن 90 بود كه حاج‌على‌جان شوهانى – پدر همسرم – غريبانه كوچ كرد و همين روزها مراسم چهلم او برپا بود و يكى دو روز بعد هم – با برداشتى از تعبير آتشى – نخستين نوروز از نوروزهاى بى‌او آغاز مى‌شود.

و مگر همين چند روز پيش هم نبود كه سيمين دانشور را در اين جزيره‌ى‌ سرگردانى گم كرديم؟

با خودم فكر مى‌كنم كه – به تعبير ابتهاج – چه بى‌نشاط بهارى!

با همه‌ى اين‌ها من سال خوبى را براى يكايك شما عزيزان آرزومندم، زيرا آدمى تا هر مايه هم كه اندوهگين باشد باز هم در مقابل اين ابيات نمى‌تواند تسليم نشود؛ آن‌جا كه فرمود:

در بهاران كى‌ شود سرسبز سنگ؟

خاك شو تا گل برويد رنگ رنگ!

 

سال‌ها تو سنگ بودى دلخراش

آزمون را يك زمانى خاك باش!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 19:14  توسط ابوالفضل پاشا  | 

مرثيه

 

پيرمرد، چشم ما بود

 

                                               مرثيه‌يى براى كوچ غريبانه‌ى حاج‌على‌جان شوهانى

 

صدايى كه هيچ از ياد من نمى‌رود

مرا ديگر در اين خانه مهمان نخواهد كرد

و نام تو اين‌چنين كه پر از طنين،

با صدايى كه هيچ از من،

در خالى ِ اين خانه‌ها مرا نمى‌شناسد

 

در اين ايلام ِ بعد از تو

كجا مى‌روم تا صداى تو را من؟

و در تمامى ِ اين بعد از تو پر از سنگ

مى‌توانم مگر نام تو را كجا مى‌نويسم؟

 

درخت‌ها در اين طولانى‌تر از انتظار

نام تو را از خيابان سعدى

به نجوا تا خيابان‌هاى بعدى مى‌رسانند

و من هنوز دنبال همين صدا.

 

نام تو از سنگ‌ها بزرگ‌تر

حاج‌على‌جان!

كه باز هر چه مى‌روم كه فرياد مى‌زنم

صداى تو هيچ از ياد من نخواهد رفت

 

امروز چندمين؟

و همين مانده از ما همگى به هفت مى‌رسيم

من مى‌آيم

با نام تو دست مى‌دهم كه مى‌روم

تا چه‌گونه بعد از اين به ايلام سفر مى‌توان مگر؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 18:38  توسط ابوالفضل پاشا  | 

چنین خبرها که از لبنان

 

 

چنین خبرها که از لبنان

 

جایی که تا نروی نبینی چه می‌دانی؟
[ این‌گونه لب به سخن گشود ]
آن‌جا بهشتی که زبیاتر از همین‌های معمولی‌ست
[ و از لبنان چنین خبرها به ارمغان آورده بود ]

از دورها اگر نگاه می‌کنم
لبنان همیشه پر از جغرافیای تو زیباست
و نزدیک‌تر بیا که من چمدان‌های من آماده

از تو این‌چنین که لبنان ِ تو را جست‌وجو می‌کنم
آن‌جا که تپه‌ها،
و دست من.
آن‌جا که میان تپه‌ها،
و دست من به کجا نمی‌رسد دیگر؟

 لبنان اگر پر از باغ‌های تو خوشمزه،
اما بلیت من کوتاه.
و لبنان اگر پر از ردّ ِ پای تو بر ساحل،
من اما تو را پیدا نمی‌کنم تو را!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:43  توسط ابوالفضل پاشا  | 

یادداشت

 

با سلام به دوستان

به دليل ضيق وقت، در قبال كامنت‌هاى مهرآميز شما عزيزان، قادر به پاسخ‌گويى نيستم. كامنتينگ اين پست را نيز براى آن باز گذاشته‌ام كه اگر شما عزيزان پيامى براى من داريد – كه با ايميل، امكان ارسال آن نيست – از اين طريق مرا بهره‌مند كنيد.

با تشكر از لطف بى‌پايان شما، اميدوارم كه اين مشكل به زودى رفع شود و من بتوانم باز همچون گذشته مشمول لطف و عنايت شما باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 18:56  توسط ابوالفضل پاشا  | 

قایقی از تور تهی و دلی آرزومند مروارید

 

به نقل از نشريه‌ى كتاب هفته

 

قایقی از تور تهی و دلی آرزومند مروارید!

 

اگر روند تکوین سبک های شعری معاصر را از نیما تا به امروز مورد بررسی قرار دهیم، به بخش بزرگی از آن خواهیم رسید که به یقین یکی از پرچالش ترین و بحث انگیز ترین سبک های شعری ایران است. شعر حجم گرا (اسپاسمانتال[1]) را در دهه 40 شمسی یدالله رویایی پایه گذاری کرد و در زمستان سال 1348 با انتشار بیانیه شعر حجم -که به امضای جمعی از شاعران و هنرمندان عصر رسید- کار خود را به طور رسمی آغاز کرد.

سطر نخست بیانیه حجم گرایی چنین آغاز می شود: "حجم گرایی آن هایی را گروه می کند که در ماوراء واقعیت به دنبال دریافت های مطلق، فوری و بی تسکین اند." اما آنچه مشخص نیست این است که این بیانیه وسیله رسیدن به آن دریافت ها را به مخاطبان خود نشان نمی دهد؛ در حقیقت می توان گفت که امضاء کنندگان این بیانیه با قایقی از تور تهی و دلی پر از آرزوی مروارید دل به دریا زده اند.

اگرچه از آن زمان این سبک شعری همواره مورد اعتنای منتقدان و شاعران بسیاری قرار گرفته است، اما تا به امروز با کمی اغماض می توان گفت که هیچ کتاب یا منبع جامع و کاملی، چیستی و چگونگی شعر حجم را تبیین و تشریح نکرده است. جدا از کتاب های شعر منتشر شده در این سبک، از کتاب های نظری این حوزه تنها می توان سه کتاب: "هلاک عقل به وقت اندیشیدن"، "از سکوی سرخ 1" و "از سکوی سرخ 2" را نام برد که هر سه آن ها، نه نوشته یدالله رویایی، بلکه گردآوری مصاحبه ها و مقاله های وی در حوزه حجم گرایی هستند، که البته هیچ کدام به چاپ مجدد نرسیده اند؛ و صد البته در آن کتاب ها نیز، به جز صحبت درباره چه نبودن یا به دنبال چه بودن شعر حجم، چیز دیگری نمی یابیم.

ابوالفضل پاشا شاعر و منتقد ادبی در این باره می گوید: "هیاهویی که شعر حجم در آن زمان کرد به علت خلأ این چنین نظریه ها بود، نه به خاطر بزرگی نظریه حجم گرایانه و اگر این نظریه به دیدگاه رویایی اینقدر بزرگ بود، به یقین کتابی هم منتشر می کرد. اما اگر هم وی می خواست چنین کتابی بنویسد، باز حرف زیادی برای گفتن نداشت! پاشا درباره علت زوال شعر حجم -که حدود نیم قرن از تولد آن می گذرد- افزود: "اولین دلیل زوال شعر حجم آن بود که پس از آن، در دوره ای جدید ترین آراء فیلسوفان غربی به فارسی ترجمه شد؛ مانند کسانی چون دریدا، فوکو، لیوتار و هوسرل و... ، بنا براین جایی برای یک عقیده مثل حجم نمی ماند. دوم این که پس از آن شعر چریکی مد شد و بعد از آن نیز انقلاب اسلامی پیروز و بعد هم جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد و در مجموع می توان گفت شعر حجم عمر کوتاهی داشت. سوم اینکه شاعرانی که آن بیانیه را امضاء کردند – به جز آقای پرویز اسلام پور و بهرام اردبیلی و چند نفر دیگر- نیز اصلا نمی دانستند که شعر حجم چیست و بیشتر از سر دنباله روی و نه آگاهی آن را امضا کردند." علاوه بر این پاشا ظهور رویکرد حجم گرایی را قائم به ذات نمی داند و معتقد است که بر اساس یک اتفاق و پسند شخصی رویایی بوده است. در حالی که به نظر می رسد که حجم گرایان در این باره رویکرد متفاوتی دارند.


 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 10:22  توسط ابوالفضل پاشا  | 

زلزله‌يى بزرگ‌تر از ژاپن

 

اين شعر را مدتى پيش سروده بودم، اما به حك و اصلاح نياز داشت، اكنون كه آخرين تغييرات آن را اعمال كرده‌ام، در اين‌جا پست مى‌كنم

 

زلزله‌يى بزرگ‌تر از ژاپن

 

يك لحظه حتا

زمين از همان روزى كه جدا شد از خورشيد

يك لحظه حتا هيچ استراحت نكرده است

 

زمين بى‌كه خستگى بداند آرى از هميشه چرخيده است

روزها و شهرها يكى پس از ديگرى كوه‌ها

از همين كه مى‌چرخد زمين پديد آمده‌اند

و لحظه‌يى هيچ استراحت مگر آيا مى‌تواند هنوز؟

 

بعد از اين اگر كه خسته شود هر از گاهى

و به جاى چرخيدن اگر دقايقى مثلن بلرزد

چرا روزنامه‌هاى اين‌چنين خبر چاپ مى‌كنند چه سود مى‌برند؟

 

خبرها همه‌جا مرا رها نمى‌كند ما را

راديو غرقه در موج‌هاى كدامين سونامى

و تلويزيون را ببين نمى‌توان كنترل كرد

چه مى‌توان كه زلزله‌يى بزرگ‌تر از ژاپن را لرزانده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 9:47  توسط ابوالفضل پاشا  | 

نمايشگاه 24

 

نمايشگاه 24

 

ارج و قرب كتاب در جامعه‌ى ما ناديده گرفته مى‌شود و اگر نمايشگاهى نيز برپا مى‌كنند، بيشتر جنبه‌ى فرمايشى دارد تا فرهنگى؛ بسيارى از سال‌ها من همين نكته را در برگزارى نمايشگاه به عينه تجربه كرده‌ام، پس براى همين بود كه اگر در آن سال‌ها به نمايشگاه كتاب مى‌رفتم بيشتر براى تجديد ديدار با دوستان بود، و مى‌دانستم كه جوّ ِ غالب، ازدحام است و ازدحام. اما امسال، از مقطعى پيش از برگزارى نمايشگاه، خبرهاى خوشى از انتشار مجموعه‌هاى شعر دوستان قديم و جديد در وبلاگ‌ها و سايت‌هاى خبرى آمد و همه‌ى اين خبرها مرا به نمايشگاه امسال خوش‌بين كرد. بى‌آن‌كه بخواهم از مجموعه‌ يا از شاعر خاصى نام ببرم بايد بگويم كه امسال با شور و شوق بيشترى مى‌توان به نمايشگاه رفت.اميدوارم بتوانم وقت خود را به گونه‌يى تنظيم كنم كه از حضور در اين نمايشگاه غافل نمانم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:42  توسط ابوالفضل پاشا  | 

چشم و هم چشمی

 

اگر در هر مجموعه‌ى شعرى كه مى‌خوانى، فقط يك شعر مؤفق پيدا كنى، مطمئن باش كه مجموعه‌ى مؤفقى‌ست، كه گاهى در بعضى از مجموعه‌هاى شعر، حتا يك شعر مؤفق هم نمى‌توان پيدا كرد! و اگر در هر دوره‌يى يا در هر ترمى، فقط يك استعداد جوان و خوب پيدا كنى، مطمئن باش كه ترم خوبى پشت سر گذاشته‌اى، كه گاهى بعد از گذشت بعضى از ترم‌ها دريغ از يك استعداد جوان و خوب!

من در آخرين ترمى كه عهده‌دار جلسه‌هاى شعر فرهنگسراى ارسباران بودم، با شاعر جوانى به نام جاويد حسينى آشنا شدم كه استعداد غول آسايى داشت و در همان دوره‌ى كوتاه، شعرهايى بسيار مؤفق از او شنيدم؛ چنين شاعرى را و چنين شاعرانى ‌را بايد جدى بگيريم كه فردايى روشن در انتظار شعر آنان است.

يكى از شعرهاى جاويد حسينى را با شما به زمزمه مى‌نشينم:

 

چشم و  هم چشمی         

 

شعرى از: جاويد حسينى             

 

 

چشم‌هاى تو

                                     اسکیموی صحرا !

تو را اینجا پائیز می گویند 

 

«چرا برای برگ‌های پائیز نجنگیدی ؟

ما هشت پائیز جنگیدیم

حالا خودمان برگ می ریزیم»

چه برگی ! مثل موهای من

وقتی جنگ می شود

 

کل(1)   موی    کل    موی

                            دار

                            دار

                            کل

                           موی

                            دار

 

 

 

در نهایت همه ...همهمه می کنند

وقتی  می‌فهمند ما از خون هم هستیم

خون !

خون !

خشک می شود روی پوستم

مثل زمین قلمرو های تو

نه ! اسب رو

نه ! تانک رو

نه...

 

کچالوی(2) آهنی زیر خاک را...

نصیحت پدر راحت شد

                   برای بار داری خاک

                                                  خون می پاشد

 

برادر برای خون و صحرا قرآن خواند ؟

 

ناس،

       اخ-تف -ناس

                                       «چپت می‌کنه »

                                                               قل – ناس

                                                                    مالک- ناس

                                                                             الاه- ناس

تاس

دیشب سر ناموس انداخت ...باخت

«مهم نیست ، چند شب دیگر می‌برم – بر می‌گردند»

             

                      چشم و  هم چشمی          چشم های تو

                                    اسکیموی صحرا

 

شکارچی بودی شکار شدی ؟

امشب چشم من همه‌ى سراب‌های تو را میهمان است 

 

                                                       18 / 8 / 88

پانوشت:

1 کچل

2 سیب زمینی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 17:31  توسط ابوالفضل پاشا  |