برداشتى از مجموعهى شعر « از آنهمه ديروز»
تهران: دارينوش ،1372
شعر شمارهى2
از بادبزنها
تا چترها
چيزى نمانده
كه او را درمىيابم
از تو مىخواهم
او را از تو مىخواهم
مىگويى كه با لباسهاى پشمى خواهد آمد
و در خيالم
حاضرجوابىهاى او لبخند مىزنند
اسكناسهاى خشك،امروز به پايان رسيدهاند
ولى او تا هنوز نيامده
اتاق چنان خالىست
كه حرفهاى تو را به تكرار مىگذرم
باز همان است.
بوى رفتگى ِ سالها به گوش مىرسد
كه باز همان است
و باز همان است
و باز.
من ِ بى او را كه مىپذيرم
خانهيى پر از نجابت نشانم مىدهى
خانهيى پر از زيبايى
و پر از نجابت
گوشهاى تو،از دردهاى من،چه كوچكتر بودند
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:37  توسط ابوالفضل پاشا
|
