تبليغاتX
وب نوشته های ابوالفضل پاشا

وب نوشته های ابوالفضل پاشا

...

 

مردمان، كنار خانه‌ات

 

                                                براى دوست از دست رفته‌ام:

                                                                      قيصر امين‌پور

 

 

مردمان، كنار خانه‌ات پراكنده.

كه هر كه مى‌پرسد از راه مى‌رسد: چه خبر؟

تو اما بخواب اين فصل را درختان به خواب مى‌روند.

 

مگر چندمين بهار از تو مى‌گذشت؟

مردمان چه پراكنده از هم بپرسند؟

و تو خوابيده‌اى كه عكس تو را بزرگ بر در ِ خانه‌ات زده‌اند.

 

درختى كه تو بودى هميشه سبز،

تازه از راه مى‌رسم من.

درختى كه بودى هميشه خندان،

مى‌پرسم از بگو كه همين‌جا چه خبر!

درختى كه هميشه بودى،

نمى‌دانم اين روزها چرا براى رفتن انتخاب مى‌كنى كه من مجال شعر گفتنم نيست.

 

خوابيده‌اى

تو را به دست‌ها عبور مى‌دهند

مغازه‌ها يكى‌يكى با كركره‌هاشان مى‌افتد پايين

و تو مى‌روى رفته‌اى نيستى بپرسى چه خبر!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:5  توسط ابوالفضل پاشا  | 

 

مرد شهرستانى روزنامه مى‌فروشد

به چراغ‌قرمز رسيده‌ايم

فرياد مى‌زند از چراغى كه سبز شود مى‌ترسم

مى‌خرم

همه‌اش چند روزنامه تا سال ِ نو مانده است؟

در فكرم زنم لباس مى‌خواهد مى‌خرم

در فكرم زنم براى بچه‌ها در فكرم كه باز هم چراغ‌قرمز!

زن ِ كولى اسفند دود مى‌كند

روزنامه را ورق مى‌زنم

چيزى تا بهار نمانده است

در فكرم زنم براى بچه‌ها لباس مى‌خواهد

بوى اسفند مى‌‍‌آيد

بس كن زن!

فرياد مى‌زنم از بهارى كه سبز شود مى‌ترسم

زن اسفند را تمام مى‌كند

بهار مى‌آيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:38  توسط ابوالفضل پاشا 

                  

اين روزهاى تو امّا در اين شعرها چه زود به آخر مى‌رسد

ساعت به اين تاريكى از خواب مى‌پرى

خميازه‌ها به آب مى‌شويى

گوش كن! خيابان‌ها هنوز هم پارس مى‌كنند

چيزى نخورده از خانه مى‌زنى بيرون

مى‌دوى تا جواب صاحب‌خانه را بدهى كه دير است خيلى دير

 

كفش‌هايم از بس دويده‌ام ببين كفش‌هاى مرا كه تاول زده

و اين دويدن‌هاى من براى تكه‌يى، ببخشيد سكه‌يى...

- حسابى قاطى كرده‌ام ها!-

و اين دويدن‌هاى من براى تكه‌يى نان ببرم پيش زن و بچه

كه خسته بنشينم و شعرى بگويم اين روزها چه زود به آخر مى‌رسد

 

اين‌گونه به دنبال شعر

و مى‌دوى به دنبال نان

نان‌ها به دوستان خود قرض مى‌دهى

از تو و از شعر تو تعريف مى‌كنند

و هيچ هم نمى‌دانى

اين تو و اين شعرها چه زود به آخر مى‌رسد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:0  توسط ابوالفضل پاشا 

 

اين شهر را كجا بنامم؟

كمك كنيد!

من قرص هاى سردردم از ياد برده ام

كسى عين خيالش نيست

من قرص ها كه براى دردهاى من بود از كجا بياورم؟

كمك كنيد!

 

مردم كسى كمك نمى كند

من حاضرم از ميدان آزادى تا كتابفروشى هاى روبه روى دانشگاه جارو بزنم

همه با شتاب در كيف و در دست هايشان

مى گذرند و من مايلم عمارت منارجنبان برق بيندازم

مردم كسى نمى شنود كه آماده ام

من آمده ام سنگ هاى تخت جمشيد را به دوش بكشم

آرى قرص ها نياورده ام مَردُم!

 

من اين شهر را كجا بنامم؟

كمك كنيد!

دست كم يك قرص!

گرسنه ام يك قرص ِ نان به من بدهيد!

كمك كنيد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط ابوالفضل پاشا 

 

ثانيه يعنى پتك

من اين را چه مى دانستم

صداها در خيابان

صداها در اين جا نيستى ببينى چه آزار می دهد

من اين نمى دانم را چه مى دانستم؟

 

ثانيه ها بى تو بر اين جا فرومى شكند

و بى تو اين گونه من شده ام گوش مى دهم

صداى ماشين ها در سرم راه مى رود

صداى پا مى آيد اما نگاه مى كنم تو نيستى

 

اين پتك ها چه سنگين

كاش مى دانستم اين شهر ِ پر از خيابان چه كارى دستِ من مي دهد

صداى ماشين ها در سرم

كاش مى دانستم اين روز ِ قبل از تعطيلات را دور بيندازم

 

صداى پا مى آيد

كاش مى دانستم اين ساعت چگونه خاموش كنم

صداى پتك هر ثانيه.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:33  توسط ابوالفضل پاشا 

 

از پل ها به مرگ مى گذرم

در اين روزهاى سگى

از خيابان ها

و از اين همه ميدان به مرگ مى رسم

 

مسافركش هاى محله ديگر نام من مى شناسند

مى دانند كه هر روز از چه اين جا مى آيم

اين نيز داشته باشيد:

مسافرهاى اين گذرهمه اين گونه مى گذرند

 

باز بى نتيجه و با نانى در بغل

من با تو مى نشينم

من با تو واژه هاى هم سياه مى كنيم

از اين روزهاى سگى به مرگ مى رسيم

و اسمش مثلا" زندگى مى گذاريم

 

در اين روزهاى سگى

كاش گرگى از دور مى آمد

كاش با من سگى به مرگ مى رسيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:1  توسط ابوالفضل پاشا