تبليغاتX
وب نوشته های ابوالفضل پاشا

وب نوشته های ابوالفضل پاشا

...

اندر حكايت سايت قيصر

 

و ناسپاسى نسبت به شعر!!

 

 

اخيراً سايتى به نشانى www.qeysar.ir در خصوص آثار قيصر امين‌پور راه‌اندازى شده است. چنين فعاليت‌هايى فى‌النفسه جاى تقدير دارد، چرا كه قيصر يكى‌از شاعران خوب و تأثير‌گذار دوره‌ى ما بود، اما نكته اين‌جاست كه متوليان اين سايت با عدم توجه كافى به شعر،عملاً به نقض غرض روى آورده‌اند!، آرى متوليان اين سايت ـ كه خود را  دوستداران قيصر معرفى كرده‌اند ـ نوعى ناسپاسى و كم‌دقتى در خصوص شعر به كار برده‌اند كه چنين شيوه‌يى، مسلماً از ارزش كارشان كاسته است.

اجازه بدهيد قبل از ادامه‌ى سخن به موضوع ديگرى اشاره كنم و بعد به توضيح در خصوص نحوه‌ى عملكرد اين سايت بپردازم. من شعرى در رثاى قيصر سرودم كه اين شعر با يكى ـ دو غلط مطبعه‌يى در ويژه‌نامه‌يى كه روزنامه‌ى اعتماد ملى به تاريخ پنج‌شنبه 17 آبان 86 براى قيصر آماده كرده بود به چاپ رسيد. اين روزنامه به لحاظ ستون‌بندى، برخى از مصاريع بلند اين شعر را شكسته بود و با علامت كروشه ـ كه در اين‌گونه موارد به معناى ادامه‌ى مصراع، از قبل است ـ به چاپ رسانده بود.                                                                                                                                                             

حالا دقت كنيد كه متوليان سايت قيصر، آيتمى با عنوان «شعر تقديمى» در اين سايت ايجاد كرده‌اند؛ كه در اين مجال به نارسايى اين عنوان اصلاً كار ندارم، اما مهم اين است كه متوليان، شعرى را كه من در رثاى قيصر سروده‌ام در اين آيتم آورده‌اند،كه اين نكته اگر چه بدون اطلاع من صورت گرفته، اما باز هم با طرح ذهنى من چندان در تضاد نيست؛ ولى متوليان يا همان دوستداران قيصر بدون آن‌كه بدانند كروشه‌هاى ‌يادشده به چه معنايى‌ست، متن شعر مرا با همان كروشه‌ها تايپ كرده‌اند، و آن مصاريع كروشه‌دار را كه ادامه‌ى مصاريع پيشين بوده، از سر سطر تايپ كرده، مصراعى‌كامل به حساب آورده‌اند! جل الخالق! و نكته‌ى ديگر در خصوص چنين بى‌دقتى‌هايى اين است كه فاصله‌هاى بين بندهاى شعر را نيز حذف كرده‌اند! كه متأسفانه اين هم از بى‌دانشى آن‌ها حكايت مى‌كند!

آرى من با توجه به اين كاستى‌ها ايميلى با اين متن براى متوليان اين سايت ارسال كردم:

 

 

سلام

من نمى‌دانم اين دوستداران قيصر كيستند كه اين سايت را راه‌اندازى كرده‌اند! اما من در روش و ساختار اين سايت نوعى نا‌سپاسى و نوعى بى‌دقتى نسبت به شعر و شاعران ديدم. لذا بايد بگويم : با توجه به روش و شكل فعلى اين سايت،  از درج شعر خود در اين فضا رضايت ندارم و از شما مى‌خواهم كه در اسرع وقت شعر مرا از اين سايت حذف كنيد.

                                                                                                            با تشكر

                                                                                                     ابوالفضل پاشا

                                                                                                       13/11/86

 

 

آرى من طى اين ايميل از متوليان خواستم كه شعر مرا از آن سايت حذف كنند اما هنوز هم ترتيب اثر نداده‌اند كه ظاهراً بايد از آن‌ها شكايت كنم!

 

بعدالتحریر:

این شعر ـ به شکل صحیح آن ـ در فرصت های بعدی در همین وبلاگ خواهد آمد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:41  توسط ابوالفضل پاشا  | 

 

اندر حكايت اين‌كه:

 

كامنتينگ اين وبلاگ فعال شد

 

يادش به خير! چند سال پيش يكى از دوستان، وبلاگى به نام harekat در سايتpersianblog  براى من ايجاد كرد كه من به هزار و يك دليل نتوانستم از آن استفاده كنم!

 

حكايت:

شاه عباس به زيردستان خود گفت: چرا وقتى من وارد اصفهان شدم، توپ درنكرديد؟

گفتند: به هزار و يك دليل!

گفت: هزار دليلش مال شما، يك دليل آن را بگوييد

گفتند: يك دليلش آن‌كه توپ نداشتيم

گفت: همان يك دليل براى من كافى‌ست.

 

آرى من به هزار و يك دليل نتوانستم از آن وبلاگ استفاده كنم؛ تا اين‌كه اخيراً وبلاگ جديدى راه‌اندازى شد و من به‌طور جدى شروع به كار كردم،اما كامنتينگ اين وبلاگ غيرفعال بود و تعدادى از دوستان از طريق وبلاگ همسرم ـ آفاق شوهانى ـ يا به طرق ديگر به من پيام دادند كه چرا كامنتينگ اين وبلاگ غيرفعال است؟،پس من با تغيير قالب اين وبلاگ توانستم كامنتينگ اين وبلاگ را فعال كنم و از اين تاريخ به بعد،همه‌ى دوستان مى‌توانند كامنت‌هاى‌خود را براى من ارسال كنند كه پيشاپيش از لطف و عنايت همه‌ى آن عزيزان سپاسگزارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:40  توسط ابوالفضل پاشا  | 

 

مرد شهرستانى روزنامه مى‌فروشد

به چراغ‌قرمز رسيده‌ايم

فرياد مى‌زند از چراغى كه سبز شود مى‌ترسم

مى‌خرم

همه‌اش چند روزنامه تا سال ِ نو مانده است؟

در فكرم زنم لباس مى‌خواهد مى‌خرم

در فكرم زنم براى بچه‌ها در فكرم كه باز هم چراغ‌قرمز!

زن ِ كولى اسفند دود مى‌كند

روزنامه را ورق مى‌زنم

چيزى تا بهار نمانده است

در فكرم زنم براى بچه‌ها لباس مى‌خواهد

بوى اسفند مى‌‍‌آيد

بس كن زن!

فرياد مى‌زنم از بهارى كه سبز شود مى‌ترسم

زن اسفند را تمام مى‌كند

بهار مى‌آيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:38  توسط ابوالفضل پاشا 

(نقدى بر مجموعه‌ى شعر« من در اين شعر آفاق شوهانى تويى »

سروده‌ى آفاق شوهاني)

 

صفر ـ انگاره‌ى آغاز كلام

آفاق شوهانى در شعر بلند «من در اين شعر آفاق شوهانى‌ ‌تويى» (بخش اول از كتابى با همين عنوان) ‌از يك متن تاريخى و اجتماعى به يك متن هنرى فراروى كرده است. به عبارت ديگر، ‌اين شعر ادعا دارد كه يك متن تاريخى را با يك متن اجتماعى ادغام كرده و در بازتاب اين دو متن، به جاى گزارش مستقيم آن‌ها، يك متن هنرى ارائه كرده است. البته ادعاى اين شعر بلند، در نهايت از قوه به فعل درمى‌‌آيد و ادعا ثابت مى‌‌شود، پس با اين حساب جمله‌‌ى قبلى خود را تصحيح مى‌‌كنم: ‌اين شعر بلند، بدون هيچ ادعايى، ‌از تركيب دو متن،‌ يكى:‌ متن تاريخى،‌ ديگرى: متن اجتماعى، به يك متن هنرى فراروى كرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:26  توسط ابوالفضل پاشا 

                  

اين روزهاى تو امّا در اين شعرها چه زود به آخر مى‌رسد

ساعت به اين تاريكى از خواب مى‌پرى

خميازه‌ها به آب مى‌شويى

گوش كن! خيابان‌ها هنوز هم پارس مى‌كنند

چيزى نخورده از خانه مى‌زنى بيرون

مى‌دوى تا جواب صاحب‌خانه را بدهى كه دير است خيلى دير

 

كفش‌هايم از بس دويده‌ام ببين كفش‌هاى مرا كه تاول زده

و اين دويدن‌هاى من براى تكه‌يى، ببخشيد سكه‌يى...

- حسابى قاطى كرده‌ام ها!-

و اين دويدن‌هاى من براى تكه‌يى نان ببرم پيش زن و بچه

كه خسته بنشينم و شعرى بگويم اين روزها چه زود به آخر مى‌رسد

 

اين‌گونه به دنبال شعر

و مى‌دوى به دنبال نان

نان‌ها به دوستان خود قرض مى‌دهى

از تو و از شعر تو تعريف مى‌كنند

و هيچ هم نمى‌دانى

اين تو و اين شعرها چه زود به آخر مى‌رسد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:0  توسط ابوالفضل پاشا 

 

اين شهر را كجا بنامم؟

كمك كنيد!

من قرص هاى سردردم از ياد برده ام

كسى عين خيالش نيست

من قرص ها كه براى دردهاى من بود از كجا بياورم؟

كمك كنيد!

 

مردم كسى كمك نمى كند

من حاضرم از ميدان آزادى تا كتابفروشى هاى روبه روى دانشگاه جارو بزنم

همه با شتاب در كيف و در دست هايشان

مى گذرند و من مايلم عمارت منارجنبان برق بيندازم

مردم كسى نمى شنود كه آماده ام

من آمده ام سنگ هاى تخت جمشيد را به دوش بكشم

آرى قرص ها نياورده ام مَردُم!

 

من اين شهر را كجا بنامم؟

كمك كنيد!

دست كم يك قرص!

گرسنه ام يك قرص ِ نان به من بدهيد!

كمك كنيد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط ابوالفضل پاشا 

 

ثانيه يعنى پتك

من اين را چه مى دانستم

صداها در خيابان

صداها در اين جا نيستى ببينى چه آزار می دهد

من اين نمى دانم را چه مى دانستم؟

 

ثانيه ها بى تو بر اين جا فرومى شكند

و بى تو اين گونه من شده ام گوش مى دهم

صداى ماشين ها در سرم راه مى رود

صداى پا مى آيد اما نگاه مى كنم تو نيستى

 

اين پتك ها چه سنگين

كاش مى دانستم اين شهر ِ پر از خيابان چه كارى دستِ من مي دهد

صداى ماشين ها در سرم

كاش مى دانستم اين روز ِ قبل از تعطيلات را دور بيندازم

 

صداى پا مى آيد

كاش مى دانستم اين ساعت چگونه خاموش كنم

صداى پتك هر ثانيه.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:33  توسط ابوالفضل پاشا 

 

از پل ها به مرگ مى گذرم

در اين روزهاى سگى

از خيابان ها

و از اين همه ميدان به مرگ مى رسم

 

مسافركش هاى محله ديگر نام من مى شناسند

مى دانند كه هر روز از چه اين جا مى آيم

اين نيز داشته باشيد:

مسافرهاى اين گذرهمه اين گونه مى گذرند

 

باز بى نتيجه و با نانى در بغل

من با تو مى نشينم

من با تو واژه هاى هم سياه مى كنيم

از اين روزهاى سگى به مرگ مى رسيم

و اسمش مثلا" زندگى مى گذاريم

 

در اين روزهاى سگى

كاش گرگى از دور مى آمد

كاش با من سگى به مرگ مى رسيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:1  توسط ابوالفضل پاشا